یک
پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــی
در انتهای خود به قلب زمین می رســــــــد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنــــــگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریـــــــــــم
سرشار می کنــــــــــد
و می شود از آنجـــــــــا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــرد
یک پنجره برای من کافیســــــــت

درون کوچهً قلبم، چه غمگینانه می پیچد
صدای تو که می گفتی ، به جز تودل نمی بندم
فریبِ وعده هایت را، ندانستم ولی اکنون
به یاد وعده های تو، میان ِ گریه می خندم
برو دیگر که دل از غم رهــا کردم
خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم
تو بودی آ سمان من، غمت همسایه قلبم
ولی خورشید چشم تو، به بام دیگری سرزد
قسم برسوز پنهانم، تو را دیگرنمی خواهم
که از باغ دو چشم تو ، پرستوی دلــــم پر زد
برو دیگر که دل از غم رها کــردم
خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم
درآن غمگین غروب سرد،تو ازشهرم سفرکردی
نگاهم درافق ها مرد، و من افسوس می خوردم
شیار گونه هایم را، گل اشکم نوازش کرد
و من از تو جدا ماندم ، ولی ای کاش می مردم
برو دیگر که دل از غم رهــا کردم
خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم

امروز کلی دلم گرفته بود.امروز 11فروردینه وچندروزه که......بیخیال
بعضی وقتا ادم احساس میکنه که تنهاست وخیلی از حرفای دلشو نمیتونه
باخانوادش بزنه
واسه همین به یه همزبون وهمراز ویه سنگ صبور وهمدل یا هر چی اسمشو
بذاریم نیاز داره.
یا شاید بشه اسمشو گذاشت دوست.اما چه دوستی؟باچه خصوصیاتی
ویا .......کلی سوال میاد
توی ذهنمون که میشه یعنی باکسی دوست شد؟اصلا دوست یعنی چی؟پس
باید اول معنیشو بدونیم
وبعد دنبال یه دوست خوب بگردیم.یه دوست خوب بعضی وقتا از یه خواهر
یابرادر به ادم نزدیکتره
درصورتیکه توی دوستی بفهمیم چی میخاییم وهدفمون از دوست شدن یا
دوست بودن چیه؟
مشکل اینجاست که یعضی ادما توی بدست اوردن کسی ودوست شدن
باهاش خیلی تلاش میکنن
ولی همینکه باهاش دوست شدن وخیالشون راحت شد که دیگه طرف مال
خودشونه واسه نگه داشتنش
هیچ تلاشی نمیکنن وکم کم اونو ازدستش میدن بدون اینکه بفهمن.بعدم
طلبکارت میشن که چرا دوستیتو
بهم زدی.یه دوست خوب طرفشو باهر کمی وکاستی وهر چی که هست
میپذیره ودرک میکنه
وواقعیت پذیره.اینقدر پایبند دوستیشه که حتی بعضی وقتا حاضره از خودش
بگذره تا دوستیش
پابرجا بمونه.یه دوست خوب کسیه که از همه چی تو خبر داشته باشه تا بتونی
شادی وغمت رو
باهاش سریک بشی.یه دوست خوب نیازی به گفتن اینکارو بکن واینکارو نکن
نداره.اینقدر باشعوره
ودرکش از دوستی زیاده که بفهمه تو چی دوست داری واز چی بدت میاد وچه
کاری خوبه
وچه کاری بد.یه دوست خوب..........هرکدوم از ما یه معیاری واسه دوست خوب
داریم.
ولی بهتری اون اینه که وفادار باشه وصادق وبی ریا.
واقعا باید توی این زمونه به کی اعتماد کرد وقتی همه دم از عشق واعتماد
دروغین میزنن؟
ایناحرفایی که همه میدونن وهمه یه جورایی دوره ای باهاش کلنجار بودن.
دوستی که دم از وفاداریو صداقت واینکه تو بخندی شادمو ونخندی دنیا برام
تاریکه میزنه رو همه
شنیدیم.ولی میدونیم اینا همه حرفه ومرد عمل خیلی کمه.یعنی اصلا
وجودنداره.
کافیه یه بار برخلاف میلشون رفتار کنی اونوقت میبینی اونایی که دم از دوستی
میزنن
چطور بیرحمانه پامیذارن روی قلبت.همون قلبی که یه روز اونو باتمام
احساست توش جا داده
بودی.همون دوست وفادارت وقتی دلیل کاراشو ازش بپرسی هیچ جوابی بهت
نمیده وخودشو
به کوچه علی چپ میزنه.چون دیگه ازت خسته شده از تویی که اینقدر بهش
وفادار بودی
از تو که اگه یه روز احوالتو نمیگرفت بقول خودش صبحش خوب نمیگذشت.
ازتو دم از دوست داشتنت میزد وهزار ویه حرف دیگه.از توکه با اعتمادکامل
همه حرفاتو
بهش میزدی ودردل میکردی.ولی حالا حتی یه احوالپرسی کوچیکم ازت نمیکنه
چرااااااا؟دلیلشو هیچکی جز خودش نمیدونه واینقدر جرات نداره که بهت بگه
بابا من
خسته شدم یه دوست جدید دیگه میخام و..........
اره به همین راحتی تونست تنهات بذاره باهزار تا سوال بی جواب........؟؟

خوشا به حالت ای روستایی..
صبح به صبح..
صدای گنجشک ها ..
بیدارت می کند!
خوشا به حالت ای روستایی..
خورشید را با گرمای مهربانی اش می بینی..!
زمستان را خوب تر از "من" حس می کنی!
برف را بهتر از "من" درک می کنی!
سرما را زیباتر از "من" می فهمی!
خوشا به حالت ای روستایی..
ما اینجا در شهر..!
گاهی می خندیم..
و گاهی بهم هدیه می دهیم!
گاهی لبخندهایمان را از هم دریغ نمی کنیم!
و گاهی شادی هایمان را باهم تقسیم می کنیم!
خوشا به حالت ای روستایی..!
ما اینجا در شهر..!
اوج تکنولوژی را داریم!
هر روز بیش از شما باهم در ارتباطیم!
اما چیزی نصیبمان نمی شود!
جز مشتی.. "سردی".. و "بی احساسی"
خوشا به حالت ای روستایی..!
ما اینجا در شهر..!
" احساس" هایمان به اندازه ی سرمای شما یخ زده
است!
" نگاه " هایمان به اندازه ی خورشید شما گرم نیست!
" خنده " هایمان به اندازه ی زمستان شما پاک و بی
آلایش نیست!
و " دل " هایمان قدر برف های شما یک دست نیست!
خوشا به حالت ای روستایی..!
اینجا در شهر..!
راستش را بخواهی..
نامردی نمی کنم!
ما همه - خوب - هستیم!
اما - خوب - هایمان قدر - خوب - های شما " خوب " نیست!

به نام مهربان..
اینجا واژه ها .. زبان ندارند!
درون سینه ها چیزی نیست جز " آه "..
نفس ها با لطافت نیستند!
دست ها گرم نیستند!
نگاه ها مشتاق نیستند!
مردم حرفی برای گفتن ندارند!
هدف ها به انتها رسیدند!
کسی به گام برداشتن علاقه نشان نمی دهد..!
کسی دستی به مهر دراز نمی کند!
هیچ کس "درد دوستش " ندارد!
هیچ کس مهرورزی را دوست ندارد!
.
.
.
برگه ها را بر میدارم و دور می ریزم..!
دلم آرام نمی شود..! پاره پاره شان می کنم!
دلم آرام نمی گیرد..! آتششان می زنم!
دلم آسوده نمی گردد..!
خیالم راحت نیست!
من این "اینجا" را دوست ندارم!
در انتهای جاده ی زندگی نباید در انتظار "مرگ " بود!
من میخواهم کسی آرزوی خوشبختی را به دیگری هدیه دهد!
و دست مهربانی که نوازش را..
و لبخندی که محبت را..
و نگاهی که گرما را..
..
ای مردمان.. از " اینجا" دوری کنید!
انتهای جاده باید "سعادت" باشد!
کمی گام برداریم!

نمیدانم چه میخواهم خدایا به دنبال چه میگردم شب وروز
چه میجوید نگاه خسته من ، چرا افسرده است این قلب پرسوز
زجمع اشنایان میگریزم به کنجی میخزم ارام وخاموش
نگاهم غوطه ور درتیرگیها به بیمار دل خود میدهم گوش
گریزان از این مردم که بامن به ظاهر همدمو یکرنگ هستند
ولی درباطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند
دل من ای دل دیوونه من که میسوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر زدست غیر فریاد خدارا بس کن این دیوانگی ها

روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت
و من در پس این پرده هنوزم از دنیا گریزانم
روزگارم را چه بگویم که زندگی را بر من تباه کرد
سیاه کرد،فناکرد............
آرزوهایم را چه کنم که فراموشی را باید ستایش کنم
تا آنها را از من بگیرد و با خود ببرد
تا شاید دیگر یادم نباشد که آرزویی داشتم
و یا شاید بهترباشد درصندوقچه های فولادی قلبهای از یاد
رفته بگذارم
و به آنها بسپارم که رهایش نکنید
حرفهای زیادی در دل دارم
اشکهای فراوانی بر این چشمان غم زده دارم
نمیدانم که از چه بگویم و از کجا بگویم
اما ازهر کجا که باشد
خیالی نیست
که باید بگویم
شاید مجالی باشد برای تسکین این دردهایم
بر من خورده نگیرید که چرا نیستم و کم پیدا شده ام
یا که هستم و دو تا شدم
یا که چرا قلبی رو تسخیر کرده ام ولی اکنون جدایم از او
دردها را بجویید و ازآنها پرسش کنید که چرا من را اینهمه
دوست میدارند
شاید که پاسخی بگیرید شما و این تن رنجور مرا رها کنید
از بند
آری من روزگارم بد نیست ولی
نمی دانم خوب چیست
قلبی دارم که می خواهد بنویسد
نه برای او ، برای خودم
برای دل خودم
من سربازی برای دل خودم هستم
همچون لیلی می نویسم
زنده ام چون خدایم خواست که باشم
به یادگار برای کسی که نه
برای به یادگار ماندن برای روزهای نیامده ی فردا می نویسم
تا یادم نرود آنچه که بودم
چیزی نیست جز دل نوشته های من...................

غبار تنهایی
تاریکتر از شب خاموشم.چشمهای خسته ام را به جاده ای
درمه گمشده دوخته ام.ابرهای دلتنگی ارام می ایند تا بر
روی اشیانه سردم خیمه بزنند.من پشت پنجره غبار گرفته
باکوله باری از غصه تک وتنها نشسته ام وبا چشمهای
به نم نشسته ام شعر سپید باران را زمزمه میکنم.اما
افسوس که چتر خیالم را که سرشار از بوی اقاقیها بود
گم کرده ام.............
دلم برای کسیکه اخرین حرفش فقط این بود که دلمو
غرورمو شکستی تنگ شده...............